تبليغاتX
چكيده
چكيده

وقتی ما امدیم اتفاق اتفاق افتاده بود

تنها بازمانده‌ي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.
او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 15:2 توسط ع.طاهرخاني| |

دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات جایی هست ، به جای آنکه جای کسی را

بگیرید تلاش کنید جای واقعی خود را پیدا کنید

نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 14:53 توسط ع.طاهرخاني| |

از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،
با اعتماد، زمان حال ات را بگذران و  بدون ترس برای آینده آماده شو.ایمان را نگهدار و  ترس را به گوشه ای انداز .شک هایت را باور نکن و  هیچگاه به باورهایت شک نکن.زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید
مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی
کوچک باش و عاشق.. که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن
فرقى نمی کند گودال آب کوچکى باشى یا دریاى بیکران... زلال که باشى، آسمان در توست
نلسون ماندلا

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 9:59 توسط ع.طاهرخاني| |

وقتی یه بار از دوستت ضربه میخوری درست مثل این میمونه که با ماشین بهت ضربه

زده و داغونت کرده.وقتی می بخشیش مثل این میمونه که بهش فرصت دادی تا دنده

عقب بگیره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چیزی ازت نمونده

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 0:1 توسط ع.طاهرخاني| |

می بینی...؟

که روز و شبهایم را گم کرده ام....!

آری.

همه اش تقصیر توست....؟

که هم روز میتابی هم شب!

ماه من.

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 1:33 توسط ع.طاهرخاني| |

قاب عکسی ساختم برای سنگ قبرم

از سنگهای بی نشان بیزارم

و نشانه ای شاید  

قرارمان یادت باشد سالها بعد کنار همین قاب عکس

که روی آن حک شده...

چیزی نگو من لال ترین فرد زندگی ام

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 17:22 توسط ع.طاهرخاني| |

 سخن عشق را در عمق نگاهت خواندم...

         و صدای محبت را در کوچه باغ آشنایی مان شنیدم...

                                                                    برایت گریستم...

                                                 و به یادت خندیدم...     

  و به نشانه وفاداری وبلاگمو به نامت نوشتم...   

            و نامی به اندازه عشقت برایت نوشتم...

                  و آن را با صفای دلم پیوند زدم...

                         پژواک افسرده صدایم را به گوشت رساندم تا تو را بیابم...

 آنگاه هنوز عشقم به صداقت باران و پاکی آب نرسیده است...

       تا قناری های خوش آوازدلت شعر وصال برایم بخوانند...

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 12:57 توسط ع.طاهرخاني| |

جای گرفتن در دفتر آدرس دیگران چه آسان


 

جای گرفتن در قلب ها چه مشکل


 

قضاوت درباره اشتباه دیگران چه آسان


 

قضاوت درباره اشتباه خودمان چه مشکل


 

حرف زدن بدون اندیشیدن چه آسان


 

مراقب حرف زدن بودن چه مشکل


 

رنجاندن آن که دوستت دارد چه آسان


 

مرحم نهادن برزخم دلش چه مشکل
 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 18:37 توسط ع.طاهرخاني| |

یـادته شبــایِ مهتــاب

چشــایِ قـــرمـز و بـی خــواب

یـادتــه مــی گفتــی دلخـــور

کــاش بشــه در نیــاد آفتــاب

قــربـونِ چشــات بـــرم مـن

که بهـــم زنـــدگـــی مــی دن

چشمــایِ هیچکســـی واســــم

اینقــــده عـــزیـــز نمــی شـن

یـه چــــــیـزی بـــگم ؟

تــو رو بـا دنیــا عـوض نمــی کنــم

یـه چــــــیـزی بـــگم ؟

تو درسـت شنیـــدی این خودِ منــــم

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 18:7 توسط ع.طاهرخاني| |


استخوان هایم سرما خورده اند ...

         این روزها که آسمان دل نازک شده...


                                      کمی زودتر می شکنم...


                         کمی بیشتر می بارم...


این شبها که به دست پاییز...


                   کـــش دار تر از گذشته شده اند...


        کمتر احساساتم طغیان می کنند. ...


این روزها که تولدم نزدیک تر می شود...


خسته تر از همیشه ام. ...


نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 18:54 توسط ع.طاهرخاني| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ